شعرفردا
آن دختر زیبا,که می کشاند مرا به کوچه ی فردا,اُمیدست. 
قالب وبلاگ
 

امروز که رصدت را تکمیل می کنم

می بینم که تو هم با باورها ونگرش ها من موازی بوده ای

یعنی می خواسته ای بگویی که ما با هم تفاهم داریم

من بروز می دادم عشقم را;ولی تو نه

رسم کشور ما اینست که پسر عشقش را هویدا بگوید

و به نظر اگر پسر طلب عشق کند خوشایندترست

اما چرا دیگر خبری از تو نیست

دلم برای نصیحتهایت تنگ شده است

من ضعیف نیستم;ولی تحمل دوری تو خیلی سختست

سخت تا آخرش را بخوان.....

اتفاقا من هم به همین چیزهای کوچکی که به چشم

نمی آیند دلخوشم

برای من حتی نگاه کردن به یک درخت,به کوه,قدم

زدن,یک لبخندو هزاران کار...

کوچک اما خوشایند و دلپذیر دیگر

من آن نیستم که سدی بشکند و یک تنه جلوی طغیان

آب را بگیرم,اگر می توانستم این کار را می کردم!

من هم یک آدمی هستم مثل تو وبقیه

فقط میخواهم که همه این دلخوشیهای کوچک را در کنار

تو سپری کنم

راستی من یک اخلاق بد دارم

با مغروران مغروم و با خاکیان محشور

 

قسمتی از نامه احمد مقامی به معشوقش

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 19:27 ] [ سعیدتابان ]

 

 

 

عمل فایده نداشت:عشقت سرطانست...

 

 

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 22:9 ] [ سعیدتابان ]
 

درد دل سی کوه موئِم کوه می گریزَه
درد دل سی دار موئِم دار برگ ریزه

اَر بونسیمِه می ری دَ نِمیایی 
بارو بونَت می نیام هر چی بِحایی

دل دردو دل دردو
کشتِمَه دَ نموئم خو

کاشکی بَمردیم ِ مردَه بِییمِه
گِمونِه ای روزنِه و خوم نِییم ِ

فرهاد ِ اِ فرهاد ِ سی کی میکشی رنج
مَردِمو وا حونمو تو رنج بی گنج

ای فِلَک مُلک ِ غصه کِردَه و نامِم
یِه لحظه چرخ فلک نگشت و ِ کامِم

گردش چرخ فلک بی و ِ مرادِم
شادی رَت د ِ خاطِرِم غم مَن و ِ یادِم

م ِ دِ چِلَه بیم غم پرُسی احوالم
چَنی جور ای شادی نَگَشتَه نه دو خیالم

دُرِکه گِرون بها گرو قیمتم
هر دو چَشِم کور بییِن رَتی دِ دَسِم

دَردِمه دونِم قومونِه دَرمونشِه نونِم
چی دِرَختی ریشه کِردَه د مینِه جونم

دالِکه موئَه بیار سیم د ِ دِلُ جو
د ِ مینِه سَر موئَیات نُمِم بَلائو

لری قدیمی 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 17:16 ] [ سعیدتابان ]

 

 از خویش چنان خوردست از رو تبر و خنجر

گرغیر به پس می زد می گفت بزن حق است!

  می بخشد و بی کینه با این همه عدل و داد! 

عیبست چنین بخشش؟پر کینه شدن حق است؟

 

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 15:37 ] [ سعیدتابان ]
 

بعد از آن همه دروغگویی استنباط ها

دیگر هیچکدامشان را نمی فرستد به سوی حرف هایت

دارد شهوت دیدن حرف های عریانت را 

جامه ی ایهام و کنایه را از تنشان در بیاور

ببرشان به جایی دنج

به دور از چشم نامحرمان

چشمهایش می خواهند به سر کنند با آنها,شب ها را

93/5/19

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 18:0 ] [ سعیدتابان ]

 

کودکان در زیر موشک های پست
غنچه های بی دفاع و پرپرند

مرگ بر فرمان آتش مرگ , مرگ
بس کنید این غنچه ها پیغمبرند

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 22:9 ] [ سعیدتابان ]

 

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 13:22 ] [ سعیدتابان ]
دیشب از دست دل بی طاقت

رفته بودم به غروب شادم

پی آن خاطره ی شیرینم

غم گم کردن راه

به سرم هیچ نبود

آخر این سر به غروب

لقبش راه بلد بوده و هست

می گذشت از همه ی خاطره هایی که لجنزاری بود

شب تر از این شب شوم دل زار ما بود

و رسیدم به غروب

خاطره بر سر آن یاد نبود

چشم چرخاندم و دیدم

گوشه ای کز کرده

به کنارش رفتم

دست او را که گرفتم

دست سردش این بار

در دو دستم جا ماند

داد و فریادم سخت

لحظه ها را لرزاند

من مقصر هستم

من خودخواه

سختی راه سفر

سفر این همه سال

خاطره را فرسود

خاطره مرد و خدا این را خواست

و فراموشی من

ملک الموت همان خاطره بود

بر افق های غروب شادم

پرده ای از شب غمبار کشیدم

من عزادار توام

چه کسی جای تو را می گیرد

در زمانی که در آن

نطفه ی خاطره ها می میرد
 

 

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 19:43 ] [ سعیدتابان ]



در عـشـق جـای آن غـرور شـهـسـوار مـرد نـیـسـت

هـرکـس تمنـا مـی کند بـرگشته و نـامــرد نیست

عـشـقـم بـیـا یک لحظه ای بر روی نامم مکث کـن

ایـن سرنوشت لـعـنـتـی را با دلـت بر عـکـس کـن

دیـگـر بـیـا غـم هـا به من آسان و بد پا می دهنـد

دل شـهـوت غـم دارد و من را به رسـوا می دهنـد

پـوشــانــده ام بـا خـنــده هـایـم گـریـه هـای زار را

پـوســانــده ام ایـن نـازکِ بـد جـنـس در انـظـــار را

دلـتـنـگ آن خـوابم که یک شب آمدی در خانه ام

مـرده بـرای لحظه ای هستم که باشی شانه ام

آهــنــگ هــا بــا یـاد تـو تـکــرار و تـکـراری شـدنـد

بـا هر کدام از شورشان این واژه ها جــاری شدند

شـایــد بـخـواهـد طـبـع مـن بـاز از هـوایـت گل کند

تـکـلـیـف دل روشـن نـشـد تـا کـی بـرایـت گل کند

مـن خـسـته ام از سال های بی حضورت نـازنـیـن

دیگر نمی خواهم که سالی نو شود بی تو همین

فـردا دروغـی از امــیــد خـوش زبــان بــود آفــریــن

مـن را کـشـانـد ایـن بـی وفـا تـا پـرتـگـاه ِ آخـریـن

افـتـادم از چـشـم تـو و پـیـدا شـدم درشـعر «آه»

چشمک به شعری می زنم تا گل کند از یک تباه

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 16:5 ] [ سعیدتابان ]
عاشق و شاعر از یک جنس اند,انکار نکنیم حرف«عاعر»را!

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 0:12 ] [ سعیدتابان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب