شعرفردا
آن دختر زیبا,که می کشاند مرا به کوچه ی فردا اُمیدست. 
قالب وبلاگ

 

کودکان در زیر موشک های پست
غنچه های بی دفاع و پرپرند

مرگ بر فرمان آتش مرگ , مرگ
بس کنید این غنچه ها پیغمبرند

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 22:9 ] [ سعیدتابان ]

 

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 13:22 ] [ سعیدتابان ]
دیشب از دست دل بی طاقت

رفته بودم به غروب شادم

پی آن خاطره ی شیرینم

غم گم کردن راه

به سرم هیچ نبود

آخر این سر به غروب

لقبش راه بلد بوده و هست

می گذشت از همه ی خاطره هایی که لجنزاری بود

شب تر از این شب شوم دل زار ما بود

و رسیدم به غروب

خاطره بر سر آن یاد نبود

چشم چرخاندم و دیدم

گوشه ای کز کرده

به کنارش رفتم

دست او را که گرفتم

دست سردش این بار

در دو دستم جا ماند

داد و فریادم سخت

لحظه ها را لرزاند

من مقصر هستم

من خودخواه

سختی راه سفر

سفر این همه سال

خاطره را فرسود

خاطره مرد و خدا این را خواست

و فراموشی من

ملک الموت همان خاطره بود

بر افق های غروب شادم

پرده ای از شب غمبار کشیدم

من عزادار توام

چه کسی جای تو را می گیرد

در زمانی که در آن

نطفه ی خاطره ها می میرد
 

 

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 19:43 ] [ سعیدتابان ]



در عـشـق جـای آن غـرور شـهـسـوار مـرد نـیـسـت

هـرکـس تمنـا مـی کند بـرگشته و نـامــرد نیست

عـشـقـم بـیـا یک لحظه ای بر روی نامم مکث کـن

ایـن سرنوشت لـعـنـتـی را با دلـت بر عـکـس کـن

دیـگـر بـیـا غـم هـا به من آسان و بد پا می دهنـد

دل شـهـوت غـم دارد و من را به رسـوا می دهنـد

پـوشــانــده ام بـا خـنــده هـایـم گـریـه هـای زار را

پـوســانــده ام ایـن نـازکِ بـد جـنـس در انـظـــار را

دلـتـنـگ آن خـوابم که یک شب آمدی در خانه ام

مـرده بـرای لحظه ای هستم که باشی شانه ام

آهــنــگ هــا بــا یـاد تـو تـکــرار و تـکـراری شـدنـد

بـا هر کدام از شورشان این واژه ها جــاری شدند

شـایــد بـخـواهـد طـبـع مـن بـاز از هـوایـت گل کند

تـکـلـیـف دل روشـن نـشـد تـا کـی بـرایـت گل کند

مـن خـسـته ام از سال های بی حضورت نـازنـیـن

دیگر نمی خواهم که سالی نو شود بی تو همین

فـردا دروغـی از امــیــد خـوش زبــان بــود آفــریــن

مـن را کـشـانـد ایـن بـی وفـا تـا پـرتـگـاه ِ آخـریـن

افـتـادم از چـشـم تـو و پـیـدا شـدم درشـعر «آه»

چشمک به شعری می زنم تا گل کند از یک تباه

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 16:5 ] [ سعیدتابان ]
عاشق و شاعر از یک جنس اند,انکار نکنیم حرف«عاعر»را!

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 0:12 ] [ سعیدتابان ]

باز سفری در راه است و من همیشه اصل سفر را به همراه ندارم

کجایی همسفر؟

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 12:28 ] [ سعیدتابان ]
با سپاس از آقای عبدالرضا قاسمی به خاطر ایده شان

برای مانا یاد «علی محمد ساکی» شهردار شایسته شهرم و نه برای هم طایفه ایم:

 

«یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد»

 
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 15:20 ] [ سعیدتابان ]
 
 
 
هر آنچه در سرم بود و تمنا شد
حضورت خوار و زارش کرد و ملغی شد
 
به روی غنچه های شعر چون شبنم

نشستی تا گل از غنچه شکوفا شد

 

بگیر ای زندگی شب را به روی من
که شب با نور خورشیدم گوارا شد
 
اگر اردوی غم خیمه به جانم زد
به یک لبخند تو غم رفت و منها شد
 
شکستی تا نهالت پا گرفت اما
ستون محکمت در شعر بر پا شد
 
جهان بر روی یک سوزن عجب جا شد

خدای من ! خدا در خانه پیدا شد

 

دلت در نا اُمیدی ها چه تابان است

برای زندگی خورشید فردا شد

 
در این طوفان نامردی تویی روشن
و مردی با چراغت نور اعلا شد
 
به یک ابرو دل آتش پناه من
اشاره ات برایم اصل فتوا شد
 
تو آن کوهی که غیرت در رگت جاریست
و غیرت با رگت تفسیر و معنا شد
 
یکی امشب شرف از شهر می دزدد
ولی او سارق دلهای شیدا شد
 
چنان خاکی که کارش طعنه ها دارد
به آن خاکی که پیشش خوار و رسوا شد
 
بدان ملک سلیمانی پشیزی نیست
هر آنکس در هوایت بود دارا شد
 
نمازم یاد تو کردن در این دنیاست
همین جایی که من هستم مصلا شد
 
تویی آن اعتبار و آبروی من
جوانت از تب شهرت مبرا شد
 
به دنبال کدام الگو بگردم من
که الگوها کمر تا پایشان تا شد
 
اگر این بیشه آرام و بهاری شد
به لطف غرش شیری چو بابا شد
 
در این دریای بی ساحل غریقم من
همه عمرم شناور روی دریا شد 
 
من آن خاکسترم در زیر پای تو
غبار آسمان بودن تمنا شد

 

 

1391/8/5

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 0:52 ] [ سعیدتابان ]


چند روزی است


می پوشانم بر تن طبعم


سپید لباسی را


متین بانو


ای که نور چراغ اُمید را


گاه زیاد می کنی و گاه کم 


اگر هرز کنی پیچ چراغ اُمید را


صفحه ی شب را با تمام واژه های تامل برانگیزش


ورق خواهم زد

[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 22:13 ] [ سعیدتابان ]



آمد ابر غم تو


بالای قلّه ام


بارید عجب برفی!


سفید پوش شد سیاه قلّه ام


آفتابت را نیاور


 که دیگر آب نمی شود این برف






[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 22:8 ] [ سعیدتابان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب