
یک مشت پاییزم که بُستانی ندارم
برگم که جز دستان تو آنی ندارم
همبستر اردیبهشت بی قرارم
سبزینه خویم غم ز بارانی ندارم
چیزی ندارد این جهان جز حرف عشاق
جز عشق در رگهام حیرانی ندارم
وقتی تو خود دانی سزاوار ثنایی
زین مدح جانان کار آسانی ندارم
یک دل به دریا می زنم یک دل به صحرا
زین طبع جاری شعر شایانی ندارم
من خود به پای دار نقد خویش رفتم
حاجت به نقادی عدوانی ندارم
برگ درختان فرش پای سبزوارت
برگی دگر بر فرش خیزانی ندارم
رنگم؛ولی در حس نقاشی نقاش
حسم که بی عشقت کماکانی ندارم
از جوهر عشقت نی ام خشکیدنی نیست
دریای عمانی که بحرانی ندارم
من داشتم فقر غزل تا او برآمد
فکری به جز اشعار طولانی ندارم
شاید که جانان طعنه ها بر خود بگیرد
من با نگارینم زمستانی ندارم
هر کس به قدر فهم خود برداشت شعری
من بحث با فکّور ربانی ندارم!
حرف سیاست گفتن و آزادی ام چیست؟!
وقتی که فرهنگ فراوانی ندارم!
وقتی ادب ترسست و فحّاشی شهامت!
حقست آبادی و عمرانی ندارم
هر جا که بازِ توسعه بالا نماید
جز دانهٔ فرهنگ ایمانی ندارم
هر جا عقب افتاد از اقلیم دیگر
فرهنگ پست است و جز این دانی ندارم
فرهنگ اول خلق و خوی مردمان است
تاریخ و اقلیمش مگو ثانی ندارم
کی روح و سودای تغزل اجتماعی است
من با قواعد وقع چندانی ندارم!
تا شعر نارس از درخت من بیفتد
یک صندوق از انگور مستانی ندارم
وقتی که مقبولند فرودستان ظالم
با ظالم بالانشین کاری ندارم!
ایراد قوّافی و املای قوافی
من گرم طبع خویشم و عاری ندارم!
هر کس به تغییر خلایق چشم دارد
یعنی که خود بی نقص و نقصانی ندارم!
شکی به راه و منطق و بی نقصی ات کن
اندرزهایت را که می دانی ندانم
که را بکوبم یا به که معطوف باشم
خلق ریا کارم که ارکانی ندارم
چون آمدی دنیا برای مال و یالی
من نسبتی با مسخ حیوانی ندارم
از صدر تا ذیل وطن تقصیر دارند
کاری به استثنای انسانی ندارم
پیرامن خود ظلم دیدیم و خموشیم
در ظلم آنسوتر چو خاموشی ندارم
ظالم بدین فرهنگ بد بالا نشیند
اندیشه ای جز این به ظلمانی ندارم
در لابلای داغ میهن زندگی کن
من سال هاست دیگر که ایرانی ندارم
مر می شود میهن غمین باشد تو خوشحال
القإ شد دردی که در جانی ندارم!
می سوختند خوبان تر در پای خشکان
تا تر شود جهل بدان بانی ندارم
طبعم که از جبر جهان قیدی ندارم
شعرم که ترس از جور طوفانی ندارم
عرض ندانم ها سرآغاز بدانی است
من جهل نایابم که پایانی ندارم
سعیدتابان