یک تکه حرفم

آپلود عکس

یک تکه حرفم بر لب دریای احمر

عاری ز باران عمل سلطان دفتر

با دست خالی شعر جاری جامهٔ جنگ

ما را چه به تیر و تفنگ و تیغ و خنجر

وقتی هنر آمد به کام خلق زنجیر

تش می زند در خرمن خیس ستمگر

ای شب روان خفته در آوار تردید

ای من شکفته در نفاق زخم بستر!

ای گمشده در فرش پر نقش زمانه

ای کر شده از داد قوی آب کوثر

کو گرد شب کوب خروش اسب هایت

کو غیرت رخوت کش شاهین جوهر

ای من تو آرایشگر فرهنگ بودی

شور و شرت گوید که داری مسلک خر

ای رفته در کنکاش یک کف لقمه نان

خاموش شو زین صحبت سفاک و ساغر

آنان که بر دستان سرخ لاله رفتند

خندیده اند از غیرت خلق قوی تر!

وجدان نمی ماند به پشت سد تردید

دانم نمی مانی خموش و خوار و کمتر

سعیدتابان

طامات

برای که برای چه در این شبزار می سوزی

برای اغلب میهن همان خوبان ذراتی!

مناسک می تنی تابان چو مدح کربلای دوش

تو خود جُویی ز خوبان باش امان از حرف طاماتی

سعیدتابان

صفای خاطر مستت خراج میکده هاست

آپلود عکسقسم به آن چمدانت که از گذر خالیست

که رفتنت چو عروج عقاب بی بالیست

هنوز بر سر آن عهد عافیت سوزم

اگرچه مهوش ما شبنم همه سالیست

تو خارها بنهی بر ترنج ایامم

از این طرف که منم گل متاع ارسالیست

صفای خاطر مستت شراب میکده هاست

به هر کدام نشینم غزل بر احوالیست

که طبع سرکش و رام و عجیب و ساده من

همه ز آتش شیدایی و دلی هالیست

ندانمت که کجایی ز سرزمین عدم

همین توانم از عشق سر کنم که اعمالیست

هوای چاک خیالم ز ابروان مثل

چو آفتاب پس ابر ماهک عالیست

درندگان حقیقت مجاز ما بستند

کنون که روزن من این سه کنج سفالیست

گهی که صافی صوفی کذب می شکنم

نسیم رویَتِ عشق آتش خوش اقبالیست

سعیدتابان

خطیرم!

حالا که نه شیرم نه دلیرم نه کبیرم

بگذار که در زمرهٔ عشاق بمیرم

شاید نپذیرند مرا در صف عشاق

زین هیچ بزرگست چنین خاص و خطیرم!

سعیدتابان

دارالتناقض

ایرانی ام خوبم شریفم حقه بازم

ایرانی ام هارم ذلیلم در فرازم

ایرانی ام شیرم؛ولی موش نظیرم

ایرانی ام حرفم به پنبه در ترازم

من پاسدار ذلت ایام خویشم

پر مشغلم چون دانهٔ در کام غازم

انگشت سبابه اگر رو به وطن بود

انگشت شستم خویشتن را جمله سازم

ای من ز خود بیرون مرو از عذر و تقصیر

در خود بجوی عیب کثیر پیشتازم

سعیدتابان

انسان

آپلود عکسعرض باران مضامین گران انسانی است

هستهٔ باغ سلوک بایگان انسانی است

پایداران در ترازوی خطر می زیستند

جنس افکار و تعابیر گران انسانی است

زن عزیزست و قدیر است و صفای جان؛ولی

جویبار معنی مرد و زنان انسانی است

موش در گوش جدار ذهن من داند که من

پچ پچ عقل و دل و فهم و زبان انسانی است

من برابر دیده ام نسوان و مردان را اگر

دشمن خون خوار تاریخ دکان انسانی است

دوستان منبر به منبر وعظ دینداری کنند

دشمن جاه و منالِ دوستان انسانی است؟!

روح می گوید که انسان باشم اندر روزگار

او نداند طعم سرخ شوکران انسانی است

ای که شعرت اینچنین پاک و منزه می شود

تشت تزویرت به خاک عارفان انسانی است

من که اینک گشته ام همرنگ خلق روزگار

گو چرا پیوسته شعرم بی گمان انسانی است

درد وجدان می رود در تار و پود استخوان

خلط تزویر و ریا در کام جان انسانی است؟

آی تابان کاشکی دیگر که تزویرت مباد

گرچه عاری از ریا سخت و عیان انسانی است

هر که همرنگ جماعت نیست بادا سر به نیست

خاک عالم بر سر پیر و جوان انسانی است

خاک بر اشکی که در داغ شهیدان ریختم

خود چرا زندم که مرگ جانفشان انسانی است

حرف زیبا از نکیر و جان شیرین از کبیر

خردها حرف و عمل از سر سران انسانی است

مدعیان شجاعت در بزنگاهت کجاست

غرش گل دختران و شاهدان انسانی است

لاف عرفانم چه بود و فکر رجحانم چه بود

دیدن اندیشهٔ بیگانگان انسانی است

مردمی راضی به اوضاع رضایتمند خویش

کی تشر بر لذت خوش باوران انسانی است

ای که ناراضی،تشر بر خَلق راضی می زنی

گر ورق رو به شما شد خویتان انسانی است؟

کشور توجیه را بمب ملامت لازمست

این هلاک ذهن رخوت لا فغان انسانی است

از وسط بازی بُلی گیرد جوانمرد رموز
کی کلام گرگ باد حزب نان انسانی است

در ضمیرم آینه در آینه قُل می زند

لیک در جمعم سیاه توامان انسانی است

در میان شهر واپس پی آزادی مگرد

چون خدایش لقمه ای نانست و نان انسانی است

آدمی جز خود که را در این جهان آدم کند؟

کی عنایت بر امور دیگران انسانی است

دانی از هر مدعی که لایق آزادی است؟

آن که حق دیگران داند بسی انسانی است

هر چه می گویی بگو اول به نقد خویش کوش

بارها خود داوری کن خودکنان انسانی است

کاشکی آخر ببینم کشورم را رستگار

حب میهن ذیل حب مردمان انسانی است

حرف من باید عصای عاقلی گیرد به دست

راه بحث میهنی صعب و گمان انسانی است

سعیدتابان

امید

دوش در باب الحدایق نرگسش مشهود بود
آتش دل پرور من در غمش مقصود بود

سرکشی بر دامنش بود و خدایی در سرش
او به دریا می زد و من قطره ام معبود بود

نرمش شعر و دویدن تا صحاری ختن
آهوی مشکین به جادوی لبش محدود بود

می کنم امضا که شاعر تا بنش دیوانه است
خشت پندار جنون گر تا سرش مسدود بود

گرچه دهر آکنده از رنگین کمان رنج هاست
عشق یوغی در ید کاشانهٔ نابود بود

سخت جانی من و اُمید ظلم واژگون
این دل روشن ز جنس بی قرار رود بود

رنگ بیرق های من:زن،زندگی،آزادی است
اهتزاز پرچمت در باد فهم جود بود

سعیدتابان

یک مشت پاییز

آپلود عکسیک مشت پاییزم که بُستانی ندارم

برگم که جز دستان تو آنی ندارم

همبستر اردیبهشت بی قرارم

سبزینه خویم غم ز بارانی ندارم

چیزی ندارد این جهان جز حرف عشاق

جز عشق در رگهام حیرانی ندارم

وقتی تو خود دانی سزاوار ثنایی

زین مدح جانان کار آسانی ندارم

یک دل به دریا می زنم یک دل به صحرا

زین طبع جاری شعر شایانی ندارم

من خود به پای دار نقد خویش رفتم

حاجت به نقادی عدوانی ندارم

برگ درختان فرش پای سبزوارت

برگی دگر بر فرش خیزانی ندارم

رنگم؛ولی در حس نقاشی نقاش

حسم که بی عشقت کماکانی ندارم

از جوهر عشقت نی ام خشکیدنی نیست

دریای عمانی که بحرانی ندارم

من داشتم فقر غزل تا او برآمد

فکری به جز اشعار طولانی ندارم

شاید که جانان طعنه ها بر خود بگیرد

من با نگارینم زمستانی ندارم

هر کس به قدر فهم خود برداشت شعری

من بحث با فکّور ربانی ندارم!

حرف سیاست گفتن و آزادی ام چیست؟!

وقتی که فرهنگ فراوانی ندارم!

وقتی ادب ترسست و فحّاشی شهامت!

حقست آبادی و عمرانی ندارم

هر جا که بازِ توسعه بالا نماید

جز دانهٔ فرهنگ ایمانی ندارم

هر جا عقب افتاد از اقلیم دیگر

فرهنگ پست است و جز این دانی ندارم

فرهنگ اول خلق و خوی مردمان است

تاریخ و اقلیمش مگو ثانی ندارم

کی روح و سودای تغزل اجتماعی است

من با قواعد وقع چندانی ندارم!

تا شعر نارس از درخت من بیفتد

یک صندوق از انگور مستانی ندارم

وقتی که مقبولند فرودستان ظالم

با ظالم بالانشین کاری ندارم!

ایراد قوّافی و املای قوافی

من گرم طبع خویشم و عاری ندارم!

هر کس به تغییر خلایق چشم دارد

یعنی که خود بی نقص و نقصانی ندارم!

شکی به راه و منطق و بی نقصی ات کن

اندرزهایت را که می دانی ندانم

که را بکوبم یا به که معطوف باشم

خلق ریا کارم که ارکانی ندارم

چون آمدی دنیا برای مال و یالی

من نسبتی با مسخ حیوانی ندارم

از صدر تا ذیل وطن تقصیر دارند

کاری به استثنای انسانی ندارم

پیرامن خود ظلم دیدیم و خموشیم

در ظلم آنسوتر چو خاموشی ندارم

ظالم بدین فرهنگ بد بالا نشیند

اندیشه ای جز این به ظلمانی ندارم

در لابلای داغ میهن زندگی کن

من سال هاست دیگر که ایرانی ندارم

مر می شود میهن غمین باشد تو خوشحال

القإ شد دردی که در جانی ندارم!

می سوختند خوبان تر در پای خشکان

تا تر شود جهل بدان بانی ندارم

طبعم که از جبر جهان قیدی ندارم

شعرم که ترس از جور طوفانی ندارم

عرض ندانم ها سرآغاز بدانی است

من جهل نایابم که پایانی ندارم

سعیدتابان

به تن کن نازنین 

 تن پوش مشکی را

که شب به ماه می آید!

سعیدتابان

همه تن شعر شدم

برای سرودنت

تا شعر کار می کرد

ستاره ی خاموش بود

در این بازار خاموشان

 که ماه را راه نمی دهند!

سعیدتابان